غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

17

دستور الوزراء ( فارسى )

مثنوى غلامى پديد آمد اندر ميان * به بالاى سرو و بچهر كيان تنى لرزلرزان بكردار بيد * دل از جان شيرين شده نااميد و بعد از تفتيش بوضوح انجاميد كه آن غلام را دختر حاكم چاچ بنا بر آنكه از خردى باز به او متعلق بوده از خانهء پدر همراه آورده پنهان در شبستان نگاه مىداشته . القصه كسرى دختر و غلام را بسياست رسانيده بزرجمهر را ملازم گردانيد و روزبروز كار آن حكيم بزرگوار در ترقى بود تا بدرجهء بلند وزارت صعود نمود و سخنان حكمت نشان بزرجمهر بسيارست و كلمات بلاغت آياتش بىشمار ، اما خوفا عن الاكثار درين مقام بر ذكر دوازده كلمه كه در مجلس انوشيروان بحضور اكابر آن زمان در سلك بيان كشيده اقتصار مىرود : نقلست كه روزى كسرى انجمنى عظيم ساخته حكما و مؤبدان مداين را احضار نمود و فرمود كه هريك به قدر دانش خود كلمه‌اى چند كه متضمن مصلحت پادشاه و رعيت باشد القاء نمايد و حضار مجلس در آن باب استفسار نمودند ، چون نوبت ببزرجمهر رسيد معروض داشت كه : من مطلوب پادشاه را در ضمن دوازده كلمه ادا نمايم . نوشيروان پرسيد كه آن كلمات كدامست ؟ حكيم گفت : 1 ) پرهيزست از شهوت و غضب و هواى نفس . 2 ) صدقست در گفتار و وفا بمواعيد و عهود و مواثيق . 3 ) مشورتست با دانايان در سوانح امور و مهمات .